تبليغاتX

خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن
خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن

خونه جدید

سلام دوستان گلم..ممنون از اینکه وفادارنه به اینجا سر میزنید ..ممنون از همتون

اما یه سایت زدم که بیشتر اونجا هستم.یه سایت متفاوت...از کمیاب ترین مطالب..میتونید واسه وبلاگتون هم استفاده کنید.

میخوام اونجا هم سر بزنید..در ضمن میتونید عضو هم بشید..

 

کمیاب ترین ها



نویسنده مینا تاریخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 زمان 0:32 قبل از ظهر

|+|

http://latifelatif.blogfa.com

در بند شراره های دوزخ

به امروز چه اميدهايي بسته بودم .امروز كه فرداي زيباي ديروز من بود .خدايا كه پر پروانه آرزو سوخت و اميد بيگناهي قرباني بد حادثه ای شد .بهاي گناهم را خيلي زياد پرداختم و هيچ نمي دانستم كه در اين گنا ه آباد من تنها كسي هستم كه بايد كفاره گناه را گران بپردازم .احمقانه كاريست كه از آتش به جهنم و از سايه به تاريكي بگريزيم و من همان نابخرد انساني هستم كه از چراغ كوچك اميد كه در دوردست كورسوي ميزد به جايي گريختم كه از عميق ترين نقطه اقيانوس تاريك تر است . من همه چيز را مي ديدم مي چشيدم و مي بوييدم اما نه پاي رفتنم بود و نه قدرت ماندنم .هميشه به اين مي انديشيدم كه واي اگر پس از اين روز فردايي باشد ...دريغ كه امروز ديروز شد و فرداي غم آفرين رسيد و آنچنان شرمنده شدم كه حتي در آينه نمي توانم به ديدگانم بنگرم .زيرا حس ميكنم كه حتي مردمك چشمانم مرا دشنام مي دهند و با نگاه خود ملامتم ميكنند

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/21ai6qe.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

در بند شراره هاي دوزخي كه تن و جانم را مي سوزاند شعله اي سر فراز تر از آتش جهنم در دلم زبانه كشيد .شعله اي يكپارچه كه از آتش عشقي جانگداز مايه گرفته بود .در دوزخي افتادم كه كه سينه بر لهيب آتش سپرده و دوزخ بانش را ميپرستيدم ....اما  شبي كه عشقم فرو نشست ...دوزخ به برزخ تبديل شد . برزخي که  در آن نه گرماي اميدي بود و نه سرماي مرگي ....

در هزار و یک شب خاطرات بی کلام نسخه ای از نوشته های رونوشت را کنار زدم تا قشنگ

ترین جمله را خودم بر صفحه ای بنویسم که کلماتش عاری از واژه های غم و جدایی باشد .

شکوه من ، چه حکایت غریبی است هنگام جدایی که زخمهای تلخ گذشته بر نوار فکر آدمی

رژه میروند ، اما میخواهم تو را با خاطرات قشنگت بیاد داشته باشم آن هنگام که لحظه

های با هم بودن به اندازه عمری ارزشمندند.

شیرین من ،  من تو را با همان لبخند شیرینت بیاد می آورم تا ماندگارترین احساسم

باشی ، چه با هم و چه بدون هم چه فرقی می کند وقتی آرزومند خوشبختی ام باشی

 

 و من

نتوانم غصه خوردنهایت را ببینم  . چه فرقی میکند وقتی همچون خورشیدی باشی دور از

زمین و کدام زمینی است که خورشید را با همه دوری اش دوست نداشته باشد .

خورشید من ، لبخند بزن به زندگی ات چون عاشقانه زیسته ای که تجربه اش ارزشی دارد که

خیلیها یک دقیقه اش را هم در فکر و خیال خود تصور نمیکنند .

باور دارم که خداوند به هر کس نعمتی عطا میکند از زیبایی ظاهری ، باطنی و احساسی و

تو بهترین واژه ای برای احساس و مهربانی که زیباترین نعمت است .

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني . صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني . شدم از درد و

تنهايي گلي پژمرده و غمگين . ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني . ميان دوزخ عشقت پريشان و

گرفتارم . چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني . تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند . به من آخر

بگو اي دل چرا امشب پريشاني . دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل . درون سينه ام آري تو آن موج

 هراساني . همواره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن . چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني

 



نویسنده مینا تاریخ شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 زمان 11:31 بعد از ظهر

|+|

http://latifelatif.blogfa.com